تبليغاتX
تقدیم به انسانها.....آنانی که زندگی را در پاکی و شرف می دانند و از لذت گناه متنفرند
آیین مهر
پاره آجر

سلام

نمیدونم این مطلب قشنگ رو اولین بار کجا خوندم اما بد ندیدم که با گذاشتن اون در این پست یه چیزهایی رو دوباره با خودمون مرور کنیم

 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با

 سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه

 پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .

مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش

 صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت

تا او را به سختي تنبيه كند.

پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را

 به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار

به زمين افتاده بود جلب كند.

 

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي

 از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك

خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي

چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.

"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".

مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي

صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....

 

 

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند

 براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!

 

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.

اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.

 

اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 


نوشته شده توسط نرگس در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 | موضوع:
                  نخستین نقش عالم یا علی بود

     میلاد امیر عشق مبارک

 

این روز عزیز رو به همه ی پدران مهربون تبریک می گم...همچنین پدر خودم که بهترین بابای دنیاست .زنده باشی و سلامت(دوستت دارم بابا)

در ضمن این روز رو به همسر خوبم هم تبریک میگم امیدوارم زنده باشی و عاشق


نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 | موضوع:
ببخش تا بخشیده شوی

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند.چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.)) همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:
((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))

 

 

با تشکر از هادی خوبم که زحمتِ کش رفتن و فرستادن این مطلب رو به عهده گرفتند

البته ممنون از اینکه آدرس رو هم کش رفتند تا ما مطلب رو با ذکر منبع خدمت شما بزرگواران تقدیم کنیم

 

http://hadisoltanieh.blogfa.com/post-26.aspx

 

 

 

 

          

 

 


نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه بیستم تیر 1387 | موضوع:
تلاش
سلام به دوستان همیشگی و نازنیم.

این پست رو با کمک و یاری دوست عزیز و خوبم که روح بزرگشون همیشه باعث تحسین من شده یعنی بیتا خانم سالک می زنم و امیدوارم که هرجا که هستند همیشه شاد و بهاری باشند و خدای پروانه ها شانه به شانه های ایشون قدم بردارند.



Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدهند .



The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .



A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...



The race began....

و مسابقه شروع شد ....



Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .



You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'
Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'


'
They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند .'

or:
یا :

'
Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده !'



The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...


Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...




The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'



More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف


...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....




This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !



At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.

به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !




THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟





A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟



It turned out....
و مشخص شد که ...




That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!



The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندهید...

چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازشما می گیرند...

چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره



Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید.... کر بشید !




Always think:
و همیشه باور داشته باشید :



God and I can do this!
كه من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم




Most people walk in and out of your life....but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن...

ولی دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت


زنده باشید و عاشق......ویادتون باشه که خداوند در همه ی لحظات سخت شما رو در آغوش داره

 


نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 | موضوع:
زنجير عشق
میلاد مسعود و فرخنده ی بانوی آبها مبارک

روز مادر و روز زن به همه ی مادران و زنان عالم مبارک.با عرض پوزش از همه ی دوستان خوبم به خاطر غیبت طولانی و تشکر از اونهایی که در نبودم تنهام نگذاشتند

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گٿت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو ادامه بدی
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو ادامه بدی نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

 

شما برای اینکه نگذارید زنجیر عشق پاره بشه چه کار می کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

                             


نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه سوم تیر 1387 | موضوع:
شما چه کار می کنید؟
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفی كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : "
هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد "


نوشته شده توسط نرگس در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 | موضوع:
چگونه می توان مسائل نگران کننده را تجزیه و تحلیل کرد

با عرض پوزش از همه ی دوستان خوبم.ببخشید که این پستم یک کمی طولانی شده .اما ارزش خوندن داره

 

 

 

چگونه می توان مسائل نگران کننده را تجزیه و تحلیل کرد:

 

برای پاسخ به این سوال بیایید به ماجرای "گالن لیچ فیلد"نگاهی بیاندازیم.

آقای لیچ فیلد در سال 1942 در چین بود که ژاپنی ها به شانگهای حمله کردند.بقیه ی داستان را از زبان او می شنویم:

"کمی پس از اینکه ژاپنی ها پل (پرل هاربر) را را گرفتند به طرف شانگهای سرازیر شدند .آن موقع من مسئول شرکت بیمه ی عمر آسیا  درشانگهای بودم.آنها دریاسالاری ژاپنی را برای بررسی اسناد و دفاتر شرکت فرستادند و گفتند باید با او همکاری کنم و تمرد از این دستور مساوی بود با مرگ.هیچ گریزی نداشتم جز اینکه یک وثیقه ی 750000 دلاری را از قلم بیندازم و بهانه ام این بود که چون این پول به شعبه ی ما در هنگ کنگ تعلق دارد نباید به حساب شعبه ی شانگهای بیاید.

در تمام آن مدت احساس می کردم که اگر بفهمند که چه کرده ام مرا در آب جوش خواهند انداخت و اتفاقا.......خیلی زود هم فهمیدند.

موقعی که فهمیدند من در اداره نبودم ولی رئیس حسابداری آنجا بود.او به من گفت که دریاسالار ژاپنی تا چه حد عصبانی بوده و به من نصبت خائن داده است.خیلی خوب می دانستم که معنای این کلمه چیست.حتما مرا به زندان بریج هاوس می انداختند.

"بریج هاوس"شکنجه گاه گشتاپوی ژاپن بود!!!!چند تن از دوستانم ترجیح دادند خودکشی کنند و به آنجا نروند.

چه می توانستم بکنم؟

قبلا یاد گرفته بودم که به هنگام بحران روحی پشت میز تحریرم بنشینم و دو سوال اساسی را مطرح کنم و به آنها جواب بدهم.این کار مرا آرام می کرد

 

 

1 برای چه نگران هستم؟

2 برای رفع این نگرانی چه می توانم بکنم.؟

بنا براین پشت ماشین تحریرم قرار گرفتم و از خودم سوال اول را پرسیدم

1 برای چه نگران هستم؟

و پاسخ دادم:

می ترسم که فردا مرا به زندان ببرند.

2 چه می توانم بکنم

ساعتها فکر کردم تا چند راه حل به ذهنم خطور کرد

الف)میتوانم با دریاسالار  ملاقات کنم و علت را توضیح دهم.اما اشکال کار اینجا بود که او انگلیسی نمی دانست و ترجمه ممکن بود او را بیشتر عصبانی کند که فایده ای جز مرگ نداشت

ب)فرار کنم.که این هم ممکن نبود چون ممکن بود بین راه دستگیر یا تیر باران شوم

ج)فردا سر کار نروم تا آبها از آسیاب بیفتد و به علت شلوغ بودن سر دریاسالار یاد مساله ی من نیفتد.ویا اگر هم یادش باشد تا آن روز فرصت توضیح دادن هم پیدا می کنم.اما نه....اگر این کار بیشتر او را عصبانی کند چه؟

د)شاید بهترین راه این باشد که فردا صبح بدون هیچ واکنشی و خیلی عادی سر کار حاضر شوم و بدون هیچ توضیحی به کار هایم بپردازم. واینگونه وانمود کنم که کارم بسیار طبیعی بوده است .شاید بتوانم برای فرار از بریج هاوس هم فرصتی پیدا کنم.

وقتی به راه حل چهارم رسیدم آرامشی مرا فرا گرفت و توانستم شب را با خیالی آسوده سر کنم.

فردای آن روز هم طبق معمول به سر کار خود رفتم و وانمود کردم مسئله ای رخ نداده.دریاسالار خشمگین نگاهم می کرد.ولی حرفی نزد.شش هفته بعد او از آنجا منتقل شد و من خیالم از بابت آن موضوع راحت شد

 

شاید اگر روز قبل من با خیال آسوده تصمیم نمی گرفتم و به آرامش نمی رسیدم ....با تصمیمی یا عملی خطر ناک باعث مرگ خود می شدم.فقط کافی بود که اعصابم از شدت نگرانی به هم می ریخت و صبح با چهره ای نگران و آشفته به سر کار حاضر می شدم و همین کافی بود تا سؤظن دریاسالار ژاپنی برانگیخته شود و اقدام خطرناکی بکند."

 

برای  رفع مسائل نگران کننده ی زندگی خود چرا از روش لیچ فیلد استفاده نمی کنید؟

قلم بردارید و از خود بپرسید:

 

1 چرا نگرانم؟

 

2 چه کاری از دستم بر می آید؟

3 چه موقع شروع کنم؟

 


نوشته شده توسط نرگس در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 | موضوع:
"همچو بید خم شو .همچو بلوط مقاومت کن"

مشتاق باشید و زندگی را همانطور که هست بپذیرید. پذیرش آنچه که پیش آمده است اولین گام برای غلبه کردن به نتایج هر نوع بدبختی است.

 

 

فکر می کنید چرا چرخ های اتومبیل در جاده مقاومت می کنند و آن همه نشیب و فراز روی آنها  اثری ندارد؟

اوایل تولید کنندگان چرخ ،سعی می کردند چرخ هایی بسازند که در مقابل ضربات جاده ها مقاومت کنند.این چرخ ها خیلی زود تکه تکه می شدند. سپس چرخ هایی ساخته شد که بتوانند ضربات جاده ها را جذب کنند.این چرخ ها" قدرت تحمل" داشتند .من و شما عمر بیشتری می کنیم واز زندگی آرام تری برخوردار می شویم اگر:"یاد بگیریم که ضربه ها و پستی ها و بلندی های زندگی را در خود جذب کنیم".اگر چنین نکنیم وبه جای جذب ضربه ها در مقابل آنها مقاومت کنیم چه می شود؟اگر نخواهیم مثل بید خم شویم و اصرار داشته باشیم که مثل بلوط مقاومت کنیم چه اتفاقی خواهد افتاد؟

پاسخ ساده است:خواهیم شکست.

گرفتار مجموعه ای از تضادها و تناقض ها می شویم و نگرانی،اضطراب و تنش های عصبی و هیجانی ما را از پا می اندازد.اگر هم پا را فراتر از آن بگذاریم و به دنیای درون خود پناه ببریم،دیوانه خواهیم شد.

 

 

استادان ورزش جوجیت سو به شاگردان خود تعلیم می دهند: "همچو بید خم شو .همچو بلوط مقاومت کن"

 

پیوست بدون شرح

سالروز آزادی و فتح خرمشهر رو به همه تبریک می گم.این روز برای من و هادی که خیلی کوچولو بودیم پر از خاطره است

 


نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه دوم خرداد 1387 | موضوع:

سلام بر بانوی آئینه ها.سلام بر یاس کبود .سلام بر حورایِ ساقی کوثر. سلام بر حیثیت آب .سلام بر زهرای اطهر .

ایام سوگواری بانوی دو عالم رو به همه ی دوستدارانش تسلیت می گم.

این متن رو هم تقدیم می کنم به ساحت مقدس کسی که در بینهایت دشت ها غریب خفته:

 

 

ای سفر کرده ی عاشق

نبض زمان در دست توست

وشقایق با نام توست که....

شرمگین و داغدار در بینهایت دشت تنهاست.

خورشید را قلب تو نور می بخشد و.....

الهه ی باران از نگاهت الهام می گیرد.

بر من بتاب و......

در لحظه هایم فرود بیا.

 

 

 

 

 

 

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید که گل... تاب فشار درو دیوار ندارد 
 

یا علی

 


نوشته شده توسط نرگس در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 | موضوع:
آیا ارزش واقعی اشیا بیشتر از عمر ماست؟

بنجامین فرانکلین موقعی که هفت ساله بود چنان اشتباهی مرتکب شد که در هفتاد سالگی هم از یادش نمی رفت. پسرک هفت ساله ای بود که سخت عاشق یک سوت شده بود.اشتیاق او برای خرید آن سوت به قدری زیاد بود که یکراست به مغازه ی اسباب بازی فروشی و هرچه پول در جیبش بود روی پیشخوان مغازه ریخت و بدون آن که قیمت سوت را بپرسد همه ی سکه ها را به فروشنده داد.

فرانکلین هفتاد سال بعد به دوستش نوشت:

"سوت را گرفتم و به خانه رفتم و آنقدر سوت زدم که همه کلافه شدند خواهر و برادران بزرگترم وقتی متوجه شدند که برای یک سوت پول فراوانی پرداخته ام به طرز وحشتناکی به من خندیدند و این مرا واقعا آزرد برای همین از ته دل گریه می کردم"

سالها بعد وقتی فرانکلین سفیر آمریکا در فرانسه و شخصیتی معروف و جهانی شد هنوز این واقعیت را فراموش نکرده بود که برای سوت بهایی بیش از لذت واقعی آن پرداخته بود . اما برای درسی که فرانکلین آموخت بهای سختی نبود.او می گوید:

"همین طور که بزرگ شدم و قدم به دنیای واقعی گذاشتم و اعمال انسانها را دیدم متوجه شدم که بسیاری از آنها بهای گزافی را برای یک سوت می پردازند در یک کلام بخش اعظم بدبختی های افراد با ارزیابی غلط آنها از ارزش واقعی چیزها و با پرداختن بهای گزاف برای سوت هایشان فراهم آمده است"

 

به عبارتی دیگر حماقت است اگر برای چیزی که حیات و هستی ما بهای آن است چیزی بیشتر از بهای واقعی اش بپردازیم.ارزش هر شئ عبارت از زندگی ای است که برای به دست آوردن آن چه آنا و چه در دراز مدت باید بپردازیم.آیا هر چیزی ارزش برابری کردن با این عمری که برایش خرج می کنیم دارد؟

 

 

 

 


نوشته شده توسط نرگس در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 | موضوع:
منوي اصلي
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
درباره وبلاگ
سلام دوستان خوبم.من یه معلمم و خوشحالم که غیر از کلاس درس جای دیگه ای می تونم با جوانها و نوجوانهای سر زمینم ارتباط داشته باشم.امیدوارم مطالب این وبلاگ بتونه برای شما جالب و کاربردی باشه.
باسپاس رضوان خواه
آرشيو مطالب
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آرشيو
پيوندها
آسمون آبی(آسمان)
شمیم معراج(شمیم)
قلب آسمونی(مهشید)
جاده ی زندگی(بهنام)
هدیه ای کوچک به برادر عزیزم(مسعود)
صبح (سهیل)
مقالات آموزشی کامپیوتر(ساسان)
جمعه بازار(شقایق)
کهکشان دل(مختار)
ئه ژین(سوران)
باغ بهشت(نرگس)
وبلاگی برای بانوان(خلوت انس)
بزرگ مرد کوچک(سروش)
گلواژه های هستی(ستایش)
دنیای ریاضیات(مرتضی)
پله پله تا معبود(سکوت)
دلشدگان(مسعود آهویی)
رامسر(مرتضی از رامسر)
رهگذر
پدر مهربان(روزبه)
شوق رضوان(یه آقا حامد دیگه)
منجی المستضعفین(مرصاد)
یه بوس کوچولو(سیمااااااااااااااا)
در انتظار یار(مصطفی)
پرواز روح(فاطمه)
هر چی بخوای هست....(با صفا)
ترنم دل(ترنم)
عطر گل یاس(محسن ده...)
عاشقانه ها(کسری یعقوبی)
آرزو بارانی(محمد)
کندویی پر از عشق(عسل)
پایتخت عشق(آقا مهدی)
جیغ بنفش
دانلدو خرید بهترین بازی ها(احمد)
بختک(نیلوفر)
صاحبدلان
تیک تاک(آفتابگردون)
آیین مهر(امین)
کد های جاوا
آخرشه(امیرحسین)
حرف های نگفته ی.....(داداش رضا)
خودمونی(منیژه)
هنر های چوبی(حسین)
کهف الشهدا(ژانل)
تلخ و شیرین مثل زندگی(گلابتون)
ذکریار(امین)
جامعه ی مترقی(رضا دهقانی)
پيوندهاي روزانه
مرکز اطلاعات وآمار زنان
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
کتابخانه ی ملی ایران
نشریه پیام مهر
آموزش نیوز
اخبار ایران
پژوهشگاه مطالعات وزارت آموزش و پرورش
بانک عکس آموزش و پرورش
آفتاب
تبیان
آرشيو پيوندهاي روزانه
امکانات وبلاگ


www.irLearn.com